رستورانه به شدت بسیجی می‌زدن و مشتریا همه چادری و تیپ عرزشی‌. هر وقت سربرمی‌گردوندم می‌دیدم یکی‌ داره سیخ نگاهم می‌کنه منم سرمو کرده بودم تو بشقابم. لحظه‌ای که اسمس اومد فکر کردم یکی از اینا ریپورت داده و مال حجابه. نپرسید چطور، ولی تو ذهنم شدنی بود و خودمو سرزنش کردم و شرمندهٔ خانواده شدم درونم. اه خاک 🙄😪
آجیا به گایی کم بود در حالی که بعد از مدت‌ها رفته بودم بیرون با عشق ماهی پلو بخورم برام پیام اومد کل حسابام مسدود شده و حقوق‌مون و پس‌انداز مامان که دست من مسدوده. =)) بچه‌ها سگ برینه به زندگی. فردا برم ببینم داستان چیه که کاره‌ای نبودم اما پام گیر افتاده. من اگر ممنوع‌الخروجی چیزی بشم خودمو می‌کشم. :)

Comments