Profile avatar
andalibaan.bsky.social
تحصیل، تهذيب، ورزش
10,110 posts 269 followers 176 following
Regular Contributor
Active Commenter

تولد مائیوا جون خوب بود. از دوسپسرش خوشم نیامد. یه سر میز ما همکارای مائیوا بودیم اون سر میز همکارای دوسپسره. از همکاراشم خوشم نیامد. فقط خودما خوبیم 😌

قدرتخدا چقد تو دوربین سلفی این گوشی خفن شرکت زشتم. توی سامسونگ کهنه ساده خودم خیلی بهترم.

چه سکوتی حاکمه در اداره. به به

خوب شد آمدم اداره 🤓

از خوبیای سرما اینه که یه چیزی رو لباسای اصلی می‌پوشی و تیشرت و دامنت به سطوح عمومی مث صندلی قطار مالیده نمی‌شه

امروز یه ایستگاه اون‌ورتر براتان نگاره برگرفتم: مجسمه چار دانشمند ایرانی هدیه محمود به سازمان ملل به نشانه این که ما هم بله

انقد گرمه که همین بارانی نازک رم درآورده‌م گرفته‌م دستم 😒

یادم بندازین امروز حتما بسته‌م ر از پست تحویل بگیرم وگرنه تا دوشنبه باید تو خماری بمانم

هفته دیگه دوست قدیمم میاد. باید اعتراف کنم که تو رابطه‌م باهاش سَمّی بودم یه زمانی. فک کنم سر همین هم یه دوره ای ازش فاصله گرفتم. ولی دوست دبیرستان و همخانه دانشگاه دیگه تو قباله آدمه حالا ایشالا فرصتی از عمر باقی باشه سموم گذشته ر بزدایمم و طرحی نو در اندازیم

امروز که کراش خیلی نگران حجم کارهاش بود بهش گفتم بذار من و بستی بهم کمک کنیم. بعد افزودم البته اگه کمک ما کار بیشتر برات تولید نکنه. هر هر خندید که آره همین بی‌تربیت :)))))

امروز می‌خواستیم بریم ناهار بستی گفت به فلانی (کراش) هم بگیم من که می‌دانستم نمیاد ولی پشت سر بستی رفتم ببینم چی می‌گه. گفت من ناهار می‌رم خانه. و از پنجره به بیرون اشاره کرد. گویا خانه بزرگوار همین بغل شرکته. بعد هفته ای یه بارم به زور میاد. حالا قبلا می‌گفتیم درس و مشق داره الان که فقط پایان‌نامه. ایش

شاگرد قبول کردم برا سه شنبه شب. یک ساعت آنلاین. با دستمزد قابل قبول. فقط امیدوارم یادم نره

به چت‌جی‌پی‌تی گفتم یه شعر به فرانسوی برا دوست جوانم که فردا تولدشه بگه. قراره در ووچری که دوس‌پسرش قراره تهیه کنه مشارکت کنیم. ولی گفتم یه کارت هم براش بگیرم و توش یه چیزکی بنویسم. کی فکرشو می‌کرد انقد با فرانسه و فرانسوی از در آشتی در بیام

دوستان شما اصطلاح "هالیز افتادن" یا "هالیز انداختن" ر تا حالا شنیده‌اید؟

گوشی کاریمم قراره فردا برسه. به همین مناسبت شاید بعدازظهر برم شرکت. البته این که تولد مایوا جونه و می‌خوایم همگی با هم بریم به محل تولد هم عامل انگیزه بخش دیگریه.

زن پسرعمه‌م رفته ایران. به مامانم سپردم برام سیم و پرده سه‌تار بگیره بده بیاره.

از دندانپزشکی آمدم زنگ زدم مامانم. پیش مامانش بود. با مامبزرگم حرف می‌زدم گفتم یه طرف صورتم بی‌حسه همه‌ش حس می‌کنم دهنم کجه. بعد گفتم مث خدابیامرز دخترعامو قدسی شدم. انقد خندید که داشتم نگرانش می‌شدم :)))) قدسی دخترعموش بود که یه طرف دهنش یه ذره به سمت بالا کج بود

از بی‌حسی خواهش می‌کنم هرچه سریع‌تر از بین بره که خیلی گشنمه.